تبليغاتX
دنگ و فنگ
بنام حضرت دوست
دوستان بزرگوارو ارجمندم
سلام

 ( گل خیال )

   چو اشک از سر مژگان چکیدنی شده ام     

بیا بهانۀ شعرم که دیدنی شده ام

          دلم زدست تو فریاد میزند همه شب         
حدیث نغمه تارم ، شنیدنی شده ام

      خیال عشق تو بخشیده بال پروازم        
 پرنده ام، به هوایت  پریدنی  شده ام

         تو یک نظر به من انداختی در این بازار         
بسان یوسف کنعان خریدنی  شده ام

        رسیده میوۀ عمرم به شاخسار زمان        
 نگاه کن که در این فصل چیدنی شده ام

         شراب کهنه شدم در خم صبوری خویش        
 علاج رنج خمارم ، چشیدنی   شده ام

         گل خیال تو در باغ خا طرم روئید       
  بجز تو از همه گلها ، بریدنی شده ام

        برای  کلک  هنر آفرین  نقاشان       
  به سر چو عشق تو دارم ، کشیدنی شده ام

سلامت و دلشاد باشید
یا علی مدد

+ نویسنده(محمد حسین ولائی) در جمعه 29 اردیبهشت1385 و ساعت 21:3 |

بنام خدا

سلام

بیست و یکم اردیبهشت سالگرد تولد دوست خوبم حمید عزیز مرد رودخانه آبی است این غزل را که در دسترس بود و شاید هیچ مناسبتی با موضوع تولد حمید جان نداشته باشد  صرفا بخاطر گرامی داشت سالگرد تولدش تقدیم می کنم به او که هنرمندی مهربان است و درد آشنا     شاخه گلی به رسم دوستی تقدیمش می کنم

 

((غزل لای لایی ))

 رندی کویر زاده ام و لاابالی ام

اما اسیر چشم سیاه شمالی ام

تفتیده است گر چه دلم چون دل کویر

با تو ولی همیشه پر از بوی شالی ام

آنقدر بی ریا که سراغ تو آمدم

گم گشت رنگ آینه ها در زلالی ام

پرواز می کنم بسوی هر گاه با خیال

انگشت عشق بر دهن از تیز بالی ام

دشتی پر از گلم که اگر ترک من کنی

بینی بزیر پای چو گلهای قالی ام

بی اعتنا که می گذری از سرم چو دود

آتش زبانه می کشد از بی خیالی ام

گاهی تمام عاشقی ام داد می زند

از نیمه راه خستگي احتمالی ام

سر سبزی تمامی مازندران ز تو

من از هوای عشق تو حالی به حالی ام

هر لحظه ای که میگذرد، روید انتظار

در چشمهای بی رمق از تو خالی ام

امشب بیا برای دلت تار می زنم

با یک دو بیت از غزل لای لائی ام

کاش در حضورش بودم و با زبان ساز تولدش را تبریک می گفتم

تا درودی دیگر

یا علی مدد

+ نویسنده(محمد حسین ولائی) در چهارشنبه 20 اردیبهشت1385 و ساعت 0:38 |

بنام خدا

دوستان عزیز سلام

غیبتم را به بزرگواری خواهید بخشید

زندگی یک طرفش حیرانی است    ما همه در تله ی آنچه نمی خواهیم     گاه و بیگاه گرفتاریم

 

(( فرصت ندادی تا بگم حرف دلم را ))

 

بی تو تنهائی گشودم سفره مهمانی ام را

با کسی قسمت نکردم نان سر گردانی ام

پادشاهی مست بودم بر سریر خواب غفلت

لشکر عشقت بهم زد شوکت سلطانی ام را

زیر بار بی تو بودن، قامت دل را شکستم

بعد از آن با خویش گفتم قصۀ ویرانی ام

حرفها نشکفته خشکیدند بر شاخ گلویم

فرصتی دیگر نیامد فصل گل افشانی ام را

خواب ما را کی کند تعبیر این دل ، تا نشانم

عاقبت بر تخت شاهی ، یوسف زندانی ام را

چشمه خورشید می خواهد که بغضم را بشوید

ورنه تکرارش کند هجران، شب بارانی ام را

با سه تار و زخمۀ شعرم اگر حالی بماند

همچنان در پرده خواهم زد غم پنهانی ام را

تا دیداری دوباره

یا علی مدد

 

+ نویسنده(محمد حسین ولائی) در جمعه 15 اردیبهشت1385 و ساعت 21:58 |