بنام خدا
دوستان عزیز سلام
غیبتم را به بزرگواری خواهید بخشید
زندگی یک طرفش حیرانی است ما همه در تله ی آنچه نمی خواهیم گاه و بیگاه گرفتاریم
(( فرصت ندادی تا بگم حرف دلم را ))
بی تو تنهائی گشودم سفره مهمانی ام را
با کسی قسمت نکردم نان سر گردانی ام
پادشاهی مست بودم بر سریر خواب غفلت
لشکر عشقت بهم زد شوکت سلطانی ام را
زیر بار بی تو بودن، قامت دل را شکستم
بعد از آن با خویش گفتم قصۀ ویرانی ام
حرفها نشکفته خشکیدند بر شاخ گلویم
فرصتی دیگر نیامد فصل گل افشانی ام را
خواب ما را کی کند تعبیر این دل ، تا نشانم
عاقبت بر تخت شاهی ، یوسف زندانی ام را
چشمه خورشید می خواهد که بغضم را بشوید
ورنه تکرارش کند هجران، شب بارانی ام را
با سه تار و زخمۀ شعرم اگر حالی بماند
همچنان در پرده خواهم زد غم پنهانی ام را
تا دیداری دوباره
یا علی مدد![]()
![]()
