دوستان عزيز و بزرگوارم
سلام
(گوشپيچ)
دلت آمد كه مرا بگذاري
بروي آنطرف رود فراموشي
كه پر از فلسفه گرداب است
و نهارت را
كه فقط خوشه بريان شده اندوه است
با من
قسمت نكني
راستش
احساسم، به خودش مي پيچيد
و گره خورد به ذهنيت ماهي از خشكي
و هياهوي دلم
گوش وجودم را كر مي كرد
من به اندازه فرسايش يك باغچه از باران
خوشحال شدم
وقتي كه
تو به اندازه رشد عطشي در گرما
در دلم روئيدي
پس چرا؟
دلت آمد
كه در اين بيداد
دست خود را بكشي از دستم
و نهارت را
كه فقط خوشه بريان شده اندوه است
با من قسمت نكني
سفره ات خالي نيست
سفره من هم نيز
پر از دلهره فصل كهنسالي
ما به هم محتاجيم...
همواره شاد و سلامت و سر بلند باشید
یا علی مدد

