بنام خدا
دوستان عزيز و بزرگوارم
سلام
سال بسيار خوب و پر خير و بركتي را براي تمامي شما عزيزان از درگاه خداوند بزرگ مسئلت دارم
(سر انگشتان راز)
مي نوازم با سر انگشتان راز
عشق را در پرده هاي گرم ساز
عاشقي صندوق اسرار مگوست
قفل آن يک حرف آنهم حرف دوست
عشق يعنی اتفاق ساده اي
خون درون جام جاي باده اي
عشق يعني ديدن دل در سجود
عشق يعني فارغ از بود و نبود
عشق يعني با تفکر جور نيست
آب دريا غير تلخ و شور نيست
گوش وا کن عاشقي بازيچه نيست
بيع را بگذار اين قاليچه نيست
عشق سر بر دار رقصيدن بود
و اندر آن حالت خدا ديدن بود
مرغ دل را سر بريدن عاشقي است
خود به خاک و خون کشيدن عاشقي است
عشق یعني دل نبستن جز به او
در کشيدن بهر او از ماست مو
از شراري شعله گشتن ، سوختن
درس عشق از سوختن آموختن
پاک ميسازد دل از حقد وحسد
خانه را میروبد از افعال بد
دل که خالي شد شروع عاشقي است
عشق و خود خواهي وليکن جور نيست
زندگي بي عشق عين مردن است
چون بهائم خوردن و خوابيدن است
يک نفس بي عشق بودن کافريست
جوهر آدم بغير از عشق نيست
جان من گر دل ببازي خود مباز
بيدلي را پيشه کن با آن بساز
***********
يک غزل دارم که نامش آتش است
از زمين تا پشت بامش آتش است
اين غزل را خون عشقم ساخته
رنگ و تابش داده و پرداخته
شعر خون است و قيام است و قعود
شعر دارد کوله باري از سرود
شعر خون از زندگي زيباتر است
شعر خون از مرگ پا برجاتراست
شعر يک رقصي است از اعصار دور
مثل رقص شعله بر فرق تنور
شعر پروازت دهد تا بیکران
می روی تا انتهای آسمان
عشق هم غیر از گریز و جنگ نیست
گر نباشد این دو غیر از ننگ نیست
جنگ با آنان که عاشق نیستند
خود تو میدانی که آنان کیستند
هم گریز از خود که نفس سرکشست
نفس سر کش همنشین آتش است
هفت وادی شعر شاد زندگیست
ابتدای هفت وادی بندگیست
بندگی یعنی که فرماندار اوست
هر چه در اینجا و آنجاها از اوست
ساغر دل را تهی کن مرد باش
مرد استغنا و اهل درد باش
***********************
ساز دل چون نغمه ای آغاز کرد
مشت دل را بی محابا باز کرد
یک دو روزی عشق را از بر شدم
لاجرم سندان آهنگر شدم
طاقتم چون طاق شد خوابم ببرد
قطره ای سیلاب شد آبم ببرد
ذره ای از عاشقی در دل نماند
زان همه کشت و درو حاصل نماند
آمدم انگار دیروزی نبود
حرفهای داغ و جانسوزی نبود
قله ها پوشیده از برف سیاه
دامنه پر گشته از هرزه گیاه
دل فرو در شوره زار بی کسی
بی خبر حتی ز خاری و خسی
برکه ی دل استکانی آب شد
از سکونش آب هم گنداب شد
جنگل سر سبز آخر شد کویر
بیشه پر کفتار و خالی شد زشیر
موج نا آرام دیروزی کجاست
بانگ ساحل کوب پیروزی کجاست
بلبلان خاموش در کنج قفس
عرصه ی پرواز در دست مگس
گل به گوش خار نجوا میکند
همنشین خویش پیدا میکند
حرمت عشق از میانه رخت بست
هر چه غیر از عاشقی جایش نشست
وا اسف بر دار شد عشق این زمان
شد شهید کینه ی نامردمان
نردبان عشق افتاد و شکست
راه را بر رهروان عشق بست
کوچه ها خالی شد از آواز مرد
دل زجوشش اوفتاد و گشت سرد
شهپر بال ملائک تیر خورد
آدمی از آدمیت سیر خورد
مرغ حق لاحول گویان جان سپرد
گرگ آمد گله را یکجا ببرد
کاش می شد سبز گردد باز
عشقیا برون افتد ز پرده راز عشق
ای خراب آباد دل بیدار شو
عشق را دریاب و سر بر دار شو ...
محمد حسین ولائی
تیر ماه 75 بندرگز
شاد و سلامت باشید
یا علی مدد

